از زندگیم که کجا بودو به کجا رسید
از آیندم ک ته نداره
از روزگار که زیادی بر وفق مراده
از حرفایی که هیچ وقت فکر نمیکردم بشنوم
از بیمحلی هاو خیلی چیزا دیگه...
از روزایی که بی برنامه میگذرن
از زندگی که برای ادامه دادانش هیچ مشوقی ندارم
از ادمی ک تکلیفش با خودش مشخص نیست(خودم)
ولی خب چه فایده
همیشه میگفت زندگی یه که تو خونه بابام داره و برام به بهشت تبدیل میکنه ولی همونم ازم گرفت و جاش بهم جهنم واقعی رو داد
جهنمی ک خودم توش تنهام
جهنمی که واسم درس کرده داره ته تهمو میسوزونه
کی قراره همچی درس بشه
میگه اشتباه کردمو از این چیزا
ولی قبلم . غرورم اشتباه کردن نمیفهمه
یه بار تحمل میکنه دوبار تحمل میکنه ن چند بار
وقتی شکسته شد چجوری میتونی بهم بچسبونیش
کاشش میشد و میتونستم این حرفاروبت بگم حرفایی که ته دلمه و می ترسم از گفتنشون
همیشه میگفتی من حامیتم ولی الان ازت میترسم نمیتونم باور کنم حرفاتو . نمیتونم میفهمی؟
شاید خودم باعثش شدم ولی...
ولی نمیخوام زندگیو که دوباره با این وضع اینجوری شرووع بشع
من نمیتونم تهمینه ی سابق شم
چون بد دیدم بد
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان